خسرو آنست که در صحبت او شیرین است....
!ورّاجی های ذهن خیالباف
January 20, 2012
July 31, 2011
March 29, 2011
گواهینامه و مادربزرگ
امروز بالاخره بعد از هشت سال همّت کردم و امتحان آئین نامه ی رانندگی دادم!
خوشبختانه قبول شدم و گرنه خدا می دونه که امتحان بعدی می رفت تا هشت سال دیگه!
بعد از امتحان قدم زنون به طرف خونه می اومدم که مادر بزرگم رو دیدم.
لای پالتوی زخیم و بلندش گم شده بود!
لپ های تپل و سفیدش از سرما صورتی شده بودن!
دستاشو پشت کمرش قلّاب کرده بود. انگار به زور خودش رو به جلو هول می داد. آخه چند روزه دیسک کمرش دوباره گرفته.
با پاهای تپلش قدم های لاک پشتی بر می داشت. پاهاش همیشه درد می کنن. ولی با همه ی اینا بازم هر روز اطراف خونه پیاده روی می کنه.
می گه آدم اگه از بدنش کار نکشه، میمیره.
وقتی بهم رسیدیم گفت: اِوا مادر قربونت برم! سلام! کجا بودی؟
گفتم: مادر جون مژده بدین! بالاخره امتحان گواهینامه ی رانندگی دادم!
چشمای عسلیش گرد شدن! چند قدم به عقب رفت! گفت: مادر نگو الآن غش می کنم!
خنده ام گرفت! گفتم: وا! به خدا قبول شدم مادرجون!
اشک تو چشماش جمع شد! دستاش رو برد هوا و با بغض گفت: وای یعنی تا ساله دیگه می تونی منو همه جا ببری؟ دیگه می شی عصای دستم؟
لپش رو کشیدم و گفتم: مادرجون شما دعا کنید، حتماً رانندگی هم زود یاد می گیرم. اونوقت با هم میریم هر جا که شما دوست داشته باشین.
از هم خداحافظی کردیم و من راهی خونه شدم. بعد از چند ثانیه برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم. مادر جون هنوز تاتی تاتی کنون تو مسیر پیاده روی هر روزش می رفت. حس عجیبی بهم دست داد. هم خیلی خوشحال بودم، هم بغضم گرفته بود!
اگر می دونستم انقدر خوشحالش می کنه هشت سال پیش این گواهینامهء کوفتی رو می گرفتم!
اگر می دونستم...
March 22, 2011
March 21, 2011
تحویل سال به سبک شیرازی
سال تحویلمون ساعت 7:20 بود.
ساعت 7:45 زنگ زدم که عید رو به رفیق گرمابه و گلستانم که در ضمن شیرازی هم هست تبریک بگم، گوشی رو برداشت گفت:
هنوز دارم سفره هفت سین می چینم!
چقدر شیرازی ها رو دوست دارم...
March 20, 2011
سبزه و ماهی
آرزو می کنم از اوّل فروردین 90 تا 29 اسفند 90:
مثل این سبزه هه سبز،
مثل بازم این سبزه هه خندون
مثل بازم این سبزه هه مهربون
و مثل بازم این سبزه هه دوست داشتنی باشید.
در ضمن،
مثل این ماهیه با معرفت
مثل بازم این ماهیه کودکانه
مثل بازم این ماهیه سرخوش
و مثل بازم این ماهیه روحتون آزاد باشه،
حتی تو کنج تنگ
سبزه ها و ماهی ها
سال نوتون مبارک =)
March 18, 2011
چشم هایش
چشم هایش...
چیه؟
منتظرید بقیه اش رو بخونید؟
بقیه نداره.
یعنی داره.
ولی اگه بخوام بنویسم به عمر من و شما قد نمی ده.
پس فقط همین:
چشم هایش.
March 14, 2011
غرور
بعضی ها غرور دارند. غرورشان آن ها را با وقار و جذاب می کند.
بعضی ها غرور دارند. غرورشان آن ها را از خدا بی خبر و نمک به حرام می کند.
March 12, 2011
عاشقیت
عاشق "عشق" بودن درجهء دکترای عاشقیه...
باید انقدر امتحان عشق بدی، انقدر پشت کنکور بمونی، انقدر قلبت رو پای این پایان نامهء بی پایان پیر کنی، تا بالاخره حالیت شه که با عاشق معشوق بودن راه به جایی نمی بری...
همون بهتر که عاشق خود "عشق" باشی...
عشقِ "عشق" تا حالا نه دل کسی رو شکسته نه سرش...
بله...
زبان موسیقی
چرا می گن موسیقی زبان مشترک همهء ملّت هاست؟
چرا می گن همهء آدما از هر ملیّت و نژاد و فرهنگی که باشن زبان موسیقی رو می فهمن؟
والله به خدا نمی فهمن !
اتفاقاً موسیقی زادهء تاریخ و فرهنگ و زبان و جغرافیا و همهء جنبه های دیگهء یه مملکته... چطور انتظار دارن هر کسی از هر نقطهء کرّهء زمین "ذرتی" این پدیدهء به این پیچیدگی رو درک کنه !
امشب رفته بودم یه کنسرت چند ملیّتی، که یکی از نوازنده هاش یه خانم چینی بود که ساز "اِرهو" رو می زد...
باورکنید من که انقدر ادعام می شه که درک موسیقیم بالاست و گوشم پذیرای هر نوع موسیقی ای هست و اینها...
یک نت از موسیقی این هنرمند دیار چین رو نفهمیدم ! هی فکر می کردم داره سازش رو کوک می کنه، یا دنبال نت می گرده، یا نوت یادش رفته داره از خودش آهنگ در میاره !
حالا هی بگین موسیقی زبان بین المللیه...
آقا نیست...
طبع موسیقی مثل ژن می مونه، باهاش به دنیا میای، بعد هم عوامل زیست محیطی اون ژن آهنگین رو فعّال می کنن...
March 11, 2011
باد
یادش همچون باد پاییزی در تنم می پیچد...
از لابه لای آجرهای گِلی مغرم عبور می کند،
بر گونه هایم سیلی می زند، گونه هایم سرخ می شوند
میان شاخه های عریان قلبم می پیچد،
دست هایم را نوازش می کند،
پاهایم را سرد...
عاقبت غران کنان، نامی می شود، از دریچهء دهانم بیرون می آید.
March 4, 2011
مغازه دار
امروز با خواهرم رفتیم خرید.
خواهرم می خواست واسه دوستش یه دستبند بخره...
مغازه داره یه پیرمرده شصت و خرده ای ساله بود.
وقتی ازش خواستیم دستبند رو از پشت ویترین در بیاره و بهمون از نزدیک نشون بده کلّی ذوق کرد.
گفت این دستبند مثل دستبند موتور سواراست.
گفت که یه عمری موتور سوار بوده.
گفت زنش همیشه فکر می کرده موتور سواری کار گانگستر هاست.
بعد انگار یادش رفته باشه که من و خواهرم هنوز منتظر وایستادیم که دستبند رو ببینیم، ادامه داد:
زنم همیشه فکر می کنه تیپم گانگستیریه... یعنی فکر می کرد.
حالا دیگه نیست... بارشو بسته و رفته یه جای بهتر.
دلم براش تنگ شده.
همیشه تولّدش براش چیزای برّاق می خریدم.
چیزای برّاق دوست داشت.
ولی عیب نداره.
حالا در عوض یه نوهء کوچولو دارم.
اسمش ایزابلاست.
فردا می شه دو ماهش.
کاش زنم بود که نوه مون رو ببینه.
نمی دونم چرا همهء اینارو واسمون تعریف کرد.
دلش خیلی گرفته بود. چقدر وقتی جفت آدم از دنیا میره، آدم تنها می شه.
March 2, 2011
جاده
من در اواسط جاده ایستاده بودم
تو از ابتدا دوان دوان آمدی
من در اواسط جاده ایستاده ام
تو به انتها می دوی
February 10, 2011
مادر بزرگ پرنده
بغلش می کنم.
سرش رو سمت چپ سینه ام می ذاره.
می گه:
قلبت چقدر قشنگ می زنه.
با خودم فکر می کنم:
مثلاً چه جوری می زنه؟
می گه:
کاش ما دو تا پرنده بودیم، که دو تا قلابم بهمون وصل بود. قلابامون رو به هم مینداختیم و می رفتیم یه جای دوری که هیچ کس ما رو پیدا نکنه.
هر وقتم دلمون می خواست بر می گشتیم.
شایدم هیچ وقت بر نمی گشتیم.
قلاب هامونم از هم جدا نمی کردیم.
که اگه باد اومد مارو از هم جدا نکنه.
با خودم فکر می کنم:
این عاشقانه ترین حرفیه که تا حالا یه مادربزرگ به نوه اش زده...
گریه ام می گیره...
با خودم فکر می کنم:
باید این رو یه جایی بنویسم که یادم نره...
گریه ام می گیره...
با خودم فکر می کنم:
ولی نمی خوام یه روزی این رو دوباره بخونم که... طوفان قلابمون رو پاره کرده باشه...
گریه ام می گیره...
با خودم فکر می کنم:
چقدر پیر شده
...
February 1, 2011
بهمن خونین جاویدان؟
...یادش بخیر
ده-یازده سالم که بود چقدر با دهه فجر حال می کردم: با خیابونای چراغونی شده، با حال و هوای مدرسه تو اون ده روز، با فیلمای حماسی ای که تلویزیون نشون می داد، با سرودای انقلابی ای که رادیو پخش می کرد
شبا با ماشین دور میفتادیم تو خیابونا، چراغونی تماشا می کردیم... یعنی تفریحون این بود واقعاً؟
تو مدرسه ام که همه از مدیر گرفته تا شاگرد کلاس اوّل درگیر آماده کردن شعری، سرودی، دکلمه ای چیزی واسه جشن بیست و دو بهمن بودن. یادمه از جلو جمع صحبت کردن ترس مرضی داشتم! هر سال نزدیکای دهه فجر عزا می گرفتم که اگه واسه گروه سرود انتخاب شدم چی کار کنم؟ هر سالم انتخاب می شدم! هر سالم سرود "بهمن خونین جاویدان" به ما میفتاد! ولی انقدر خوندن این سرودی که هیچیم ازش نمی فهمیدم بهم غرور می داد که سربلند جلو تمام مدرسه اجراش می کردم. البته با سرِ بلند و دستِ عرقی و زانوهای لرزون... ولی اجراش می کردم!
موقع تمرین واسه خوندن سرود که میشد آرزو می کردم پسر بودم! سرود با صدای مردونه بیشتر به دل آدم می چسبید. دلم می خواست مقنعه رو در میاوردم و با موهای کوتاه پسرونه این سرود رو می خوندم. اونجوری بیشتر احساس غرور می کردم. سرم رو بلند تر می تونستم نگه دارم، زانوهام نمی لرزیدن، ولی دستام هنوز عرق می کردن.
یاد فیلمای تلویزیون هم بخیر. همیشه یه مرد ریشو و مهربون و فداکار توشون کشته می شد. این فیلمارو که می دیدم آرزو می کردم بابام جبهه رفته بود... آرزو می کردم بابام ریش داشت... همهء معلّمای مدرسه بچّه هایی که باباهاشون ریش داشتن رو بیشتر دوست داشتن... هی بهشون جایزه می دادن
از همه بیشتر یاد سرودای انقلابی بخیر... یه ضبط کوچولو داشتم که تمام ده روز دهه فجر دستم بود. هروقت از رادیو یا تلویزیون یکی از اون آهنگا رو پخش می کردن انگشت من رو دکمهء ریکورد بود! شبا موقع خواب ضبط رو می ذاشتم زیر گوشم و آهنگا رو گوش می کردم... خودم رو تصور می کردم که دارم اون سرودها رو واسه یه گروه آدمِ مهم می خونم... یا لباس جنگ پوشیدم و با موهای کوتاه پسرونه رفتم جبهه، جونِ یه سرباز مهربون رو نجات دادم و خودم کشته شدم، جسد خونیم رو آوردن مدرسه و همه به من افتخار می کنن
...یادش بخیر
هنوزم آهنگای اینجوری حماسی رو دوست دارم... سر اومد زمستون، رزم مشترک، زبان آتش... ولی بهمن خونین رو تو خاک و خون دفن کردم... دیدین نتیجهء اون همه جشن و سرود و فیلم و چراغونی و شست و شوی مغزی چی شد؟
شد یه جوونی که تمام بچّگیش به آزادی و آزادگی و افتخار و غرور و فداکاری و حماسه سازی فکر کرده، ولی وقتی بزرگ شده دیده همش دروغه... ولی خیالات آزادی و آزادگی و افتخار و غرور و فداکاری و حماسه سازی دیگه تو ذهنش خال کوبی شده... حالا دکمهء اِسکیپ رو می زنه، آهنگ رو عوض می کنه... خیال بافیا هنوزهمونه...فقط یه فرق مهم کرده: دیگه لازم نیست واسه حماسه آفرینی پسر بود
...بهمن خونین نباید خونین بمونه
حالا دیگه ما دست قهار خلق خداییم
جاویدان
...
January 29, 2011
سر اومد زمستون؟
از لپ تاپ صدای چند تا دختر و پسر میاد که می خونن:
سر اومد زمستون
شکفته بهارون
...چند ورق از دفتر خاطراتم پاره می کنم، مچاله می کنم، میندازم توی سطل آشغال
دفتر می شه سفید. عین روز اوّل. روزی که از کتابخونهء دانشگاه خریدمش و به خودم قول دادم فقط با خودکار ورقاشو سیاه کنم، که دیگه نتونم با پاک کن بیافتم به جونش و نوشته هام رو پاک کنم...
دختر و پسرای توی لپ تاپ می خونن:
گل سرخ خورشید باز اومد و
شب شد گریزون
یه کارتون میارم و پرت می کنم وسط گلهء فرش اتاق خواب. یه دسته کتاب بر می دارم و پرت می کنم توش. درش رو با چسب می چسبونم. با ماژیک روش می نویسم: برود انبار.
کوها لاله زارن،
لاله ها بیدارن
چقدر اسباب بازی بالای میز تحریرم چیدم. چرا؟ مگه من چند سالمه؟ همشون رو بغل می گیرم و آروم می ذارم توی یه کیسه زبالهء مشکی. سَرِ تِدی رو از زیر پای رِفاه می کشم بیرون. اینجوری راحت تر نفس می کشه. در کیسه زباله رو گره می زنم. یادم باشه اینو ...بذارم توی کمد. یادم باشی قاطی آشغالا نندازم توی شوتینگ
کوها دارن گل گل گل
آفتابو می کارن
بیست و هشت تا نوار کاست از بالای تختم جمع می کنم و می ذارم توی یه جعبهء چوبی. روش می نویسم: برود انبار - شکستنی
تنم پاره پاره شد از
ضربه های مرد سفاک
رو بالشی و ملافم رو می کَنَم و فرو می کنم توی کیسهء لباس چرکا... یادم باشه بهشون مایع خوشبو کننده بزنم...
من آروم نگیرم
اگر هم بمیرم
...یادم باشه عکسای لپ تاپ رو هم دلیت کنم... چقدر احساس سبکی می کنم... چقدر دلیت کردن خاطرات حس خوبیه
دختر و پسرای توی لپ تاپ می خونن:
سر اومد زمستون
شکفته بهارون
...چقدر خاطره دارم با این آهنگ
گل سرخ خورشید باز اومد و
شب شد گریزون
کوها لاله زارن
لاله ها بیدارن
کوها دارن گل گل گل
آفتاب رو می کارن
January 24, 2011
January 22, 2011
تصادف مشکل گشا
اینو قبلاً تو گودر گفتم... ولی به مناسبت تازه شدن داغ دلم، دوباره تکرار می کنم:
گواهی نامه ام نداریم که یه ماشین بخیرم، باهاش تصادف کنیم، ماشین یه بنده خدایی قر شه، ما ام عوض اینکه گازشو بگیریم فرار کنیم، شمارمونو بنویسیم بذاریم رو شیشه ماشینش، بعد طرف یه مرد دلسوز از آب در بیاد، یه پسر هم داشته باشه، بعد ما که میریم جریمه رو بدیم طرف پسرشو بفرسته، پسره ام از ما خوشش بیاد، هفته بعد پاشه بیاد خواستگاری، هم پولمونو پس بیاره، هم مارو بگیره ...
بد می گم. بگین بد می گی...
شش وَر
امروز یک کشف نورولوژیک کردم! اون هم اینکه مغز من شش وَر داره! که به ترتیب قدرت نفوذیشون از این قرارن:
اوّلی: وَرِ خیالباف و عاشق پیشه و عرفانی
دومی: وَرِ وسواسی و دلشوره ای و نگران
سومی: وَرِ شوخ و خون گرم و خلاق
چهارمی: وَرِ ساکت و سر به زیر و تو دار
پنجمی: وَرِ پیله ای و بد عنق و دیکتاتور
ششمی: وَرِ کلّه شق و ماجراجو و تخس
الآنم که دارم گزارش کشف نورولوژیکم رو می نویسم، همه شون به جون هم افتادن و می خوان جاشونو تو لیست با هم عوض کنن، یا همدیگه رو از لیست حذف کنن، یا یه وَرِ دیگه رو به لسیت اضافه کنن... خلاصه اگر وَرای مغزم یا سلسله مراتبشون تغییر کرد، حتماً گزارش رو آپ دیت می کنم! فعلاً که وَرِ اوّل می گه:
عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست
عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها
Subscribe to:
Posts (Atom)


